زندگانی حضرت امام مجتبی (ع)

زندگانی حضرت امام مجتبی (ع)

 

زندگانی حضرت امام مجتبی (ع)

پیشوای دوم جهان تشیع که نخستین میوۀ پیوند فرخنده علی (ع) با دختر گرامی پیغمبر اسلام بود، در نیمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهر مدینه دیده به جهان گشود و بیست و هشتم صفر سال پنجاه هجری با توطئه معاویه بر اثر مسمویت در سن چهل و هشت سالگی به درجۀ شهادت رسید و در قبرستان « بقیع» در مدینه به خاک سپرده شد.

 مدت امامت آن حضرت

در حدود ده سال امامت و خلافت امام مجتبی (ع)، از دست منافقین اصحاب، صدمات فوق العاده ای به آن جناب وارد آمد. خصوصا از ناحیۀ معاویه ، تا جایی که شیعیان، بسیار در زحمت و شکنجه واقع شده بودند و به محضر امام حسن(ع) اظهار می کردند:« سکوت تا کی؟ اگر شما اقدام به مبارزه با معاویه نمایید، ما تمامی از شما پشتیبانی خواهیم نمود و قطعا پیروز خواهید شد».

لذا آن حضرت مردم را به مسجد کوفه دعوت نمود و در آن جا صریحا مسلمین را برای پیکار با معاویه دعوت نمود، ولی حتی یک نفر از سرجنبانان کوفه به ندای آن بزرگوار پاسخ نداد.« عدی بن حاتم» بر خاست و سخت مردم را برآن سکوت و سستی سرزنش کرد و آنان را به اطاعت امر امام تشویق نمود. در این جا مردم بر خاستند و آمادگی خویش را برای جنگ با معاویه اعلام داشتند. حضرت به آن ها گفتند:« اگر راست می گویید، به« نخیله» که قرار گاه لشگر است بروید». آن بزرگوار هم شخصا به « نخیله» رفتند و از آن جا سپاهیان را به«دیر عبد الرحمن» کوچ دادند و سه روز ، در آن مکان، توقف نمودند، تا هر که می خواهد به لشگر وی ملحق گردد. پس از سه روز، تعداد کسانی که به حمایت آن حضرت در آن جا گرد آمده بودند، به چهل هزار نفر رسید. در این هنگام امام مجتبی(ع)،چهار هزار نفر را تحت رهبری و فرماندهی مردی به نام«حکم»برای مقابله با معاویه به شهر انبار فرستاد و به او دستور داد که عملی انجام ندهد تا دستور ثانوی به او برسد.

معاویه از این موضوع اطلاع پیدا کرد. کسی را نزد «حکم» فرستاد و او را به وعده های دروغی، ریاست قسمتی از شامات و فرستادن پنجاه هزار درهم خریداری نمود.«حکم» شب ، لشگر امام حسن را رها کرد و با بعضی از بستگانش به لشگر معاویه ملحق شد. امام مجتبی(ع) از موضوع خبردار گشت بر منبر رفتند و فرمودند:«من میدانم که شما را دنیا گول خواهد زد و چنانچه«کندی»از راه حق به طرف گمراهی کشیده شد شما را هم دنیا فریب خواهد داد.

لیکن از باب اتمام حجت، کسه دیگری را برای فرماندهی لشگر گسیل خواهم نمود تا بدانید که او هم راه

«حکم» را خواهد پیمود و دنیای موقت را بر آخرت دائمی ترجیح خواهد داد». سپس آن حضرت شخصی از طایفه مراد را با چهار هزار نفر برای جنگ با معاویه فرستاد و او را موعظه و نصایح ارزنده ایی نمود.لیکن چون او هم وارد انبار گردید، باز معاویه او را با وعده های دروغین و فرستادن پنجاه هزار درهم، صید دام خویش نمود و به طرف خود کشید و چون باز خبر مرادی به گوش امام رسید، حضرت در کمال افسردگی خاطر خطبه ای خواند و مردم را از نفاق مرادی خبردارنمود.

جمع زیادی از پای منبر آن حضرت برخاستند و عذر خواهی نمودند و عرضه داشتند:«ما هرگز مثل آن دو نفر نخواهیم بود و هرگاه باز تجهیز لشگر نمایید، تا در سر حد جان حاضریم در رکاب شما جان فشانی نماییم». با این که حضرت از نفاق آن ها خبر داشت، ملزم گردید تا برای اتمام حجت، تجهیز لشگر نماید و خود حضرت هم به اتفاق لشگر، به لشگر گاه مداین تشریف بردند. آن حضرت به دنبال این فرمان، به سوی مداین حرکت کردند، اما در بین راه، جمعی از جنایت کاران که در ظاهر در شمار سربازان آن بزرگوار بودند، برای غارت، وارد خیمه گاه شده و همه چیز را، حتی عبا و سجاده ای که در زیر پای آن حضرت قرار داشت بردند، ولی به علت پایداری به موقع و مراقبت جمعی ازشیعیان، نتوانستند به جان آن بزرگوار آسیبی وارد سازند.

امام مجتبی(ع) به راه مدین ادامه داد، اما در اثنای راه، مردی از خوارج به نام « جراح بن سنان» به آن حضرت حمله کرد و با خنجر بر ران آن بزرگوار جراحت سختی وارد آورد. در این جا جمعی از یاران خاص آن حضرت، وی را با آن حال به مداین آوردند، ولی با تأسف هنگامی که آن بزرگوار به مداین آمدند، مشاهده کردند که بسیاری از کسانی که قبلا گفته بودند ما فرمانبردار شما هستیم، به آنجا نرفتند و تخلف ورزیدند. حضرت در اینجا باز بار دیگر مردم را به خاطر پیمان شکنی هایشان سخت مورد سرزنش قرار داد و چنین فرمود:« پیمان خود را با من در هم شکستید و به من خیانت کردید، چنان که خیانت نمودید با امامی که پیش از من بود. به رهبری کدام امام بعد از من جنگ خواهید کرد؟ آیا به رهبری آن کافر ستمگر که هیچ گاه به طور واقع به خدا و پیامبر ایمان نیاورد( معاویه)؛ و اظهار اسلام ننمود او و افرادی دیگر از بنی امیه، مگر برای فرار از شمشیر؟ این بنی امیه ای که باقی نماند از آنان مگر یک پیر زن، هر آینه بر دین خدا اعوجاجی وارد خواهد آورد و این گونه فرمود فرستاده خدا یعنی پیامبر(ص)».

صلح امام حسن مجتبی(ع)

مثل اسلام در این موقعیت، مثل چراغی است که با شعلۀ بسیار ضعیف بسوزد و معاویه در آن روز با داشتن آن ارتش نیرومند و امکانات بسیار مساعد، همانند مردی بود که دهان خود را پر باد کرده و می خواهد با یک پف کردن، برای همیشه آن چراغ را خاموش سازد. در این شرایط امام حسن(ع) با صلحی که در آن لحظات حساس انجام داد، درست مانند کسی است که در برابر آن مرد نیرومند قرار گرفته و به وی اجازه نمی دهد با آن دهان پر بادش، به آن چراغ، شبیخون زده و آن را یکباره خاموش سازد.

امام مجتبی(ع) با این صلح، موقتا از خاموش شدن این چراغ جلوگیری کرد، تا شرایط، مساعد شود و در آینده ای نزدیک، برای همیشه موجبات فروزان بودن آن چراغ آسمانی را فراهم سازد.

شهادت امام حسن مجتبی(ع)

«جناده بن امیه»می گوید:درآن بیماری که امام حسن(ع) بر اثر آن بیماری زهر به شهادت رسید، به عیادت آن حضرت رفتم. دیدم تشتی در نزد آن حضرت است و خون گلویش در آن می ریخت، لخته های جگرش در آن بود. گفتم:« ای مولای من! چرا معالجه نمی کنی»؟ فرمود:« ای بنده خدا! مرگ را به چه چیز معالجه کنم». سپس به حضرت عرض کردم :« مرا موعظه کن».  فرمود:«ای جناده! آمادۀ سفر آخرت باش و قبل از پایان عمر، توشه سفر آخرت را به دست آور و بدان که تو در جستجوی دنیا هستی و مرگ در جستجوی تو است و هیچ گاه غم و اندوه فردا را که نیامده، امروز مخور».

جناده می گوید: ناگاه دیدم امام حسین(ع) وارد حجره شد، در حالی که رنگ حسن(ع) زرد شده بود و نفسش قطع می شد. حسین(ع) خود را به روی برادر افکند و سر و چشم او را بوسید و نزد او نشست و ساعتی به یکدیگر راز گفتند. تا آن حضرت جان به جان آفرین تسلیم نمود و بعد از غسل و کفن و نماز بدن مطهرش را در قبرستان بقیع به خاک سپرد.