زندگانی حضرت امام رضا(ع)

زندگانی حضرت امام رضا(ع)

زندگانی حضرت امام رضا(ع)

 

ولادت

روز یازدهم ذی قعده سال صد و چهل وهشت هجری، در مدینه منوره، متولد شد و در روز آخر ماه صفر در سن پنجاه و پنج سالگی، سال دویست و سه هجری قمری در خراسان به شهادت رسید و در همان سرزمین به خاک سپرده شد. مادر آن حضرت، نجمه، و پدر ایشان موسی بن جعفر(ع) ، نام آن حضرت ، علی (ع) است.

سفر به خراسان و ولایت عهدی

زمانی که خلافت مأمون استقرار یافت و امراو در دنیا نفوذ پیدا کرد وایالت عراق را به حسن بن سهل واگذار نمود و خود وی در مرو اقامت گزید، غبار فتنه و آشوب در اطراف یمن و حجاز برخاست و بعضی از سادات، علم مخالفت را به طمع خلافت برداشتند.

موقعی که این جریان را به مأمون خبر دادند، با فضل بن سهل که وزیر مشاور او بود، درباره ی این موضوع مشورت کرد. سرانجام پس از تدبیر و اندیشه ی فراوان، مأمون تصمیم گرفت که حضرت رضا (ع) را از مدینه به مرو بخواهد و آن برگزیده ی خدا را ولیعهد خود قرار دهد، تا سایر سادات برای احترام و شخصیت حضرت علی بن موسی الرضا (ع) مطیع شوند و دندان مقام خلافت را بکنند.

لذا شخصی را به نام « رجاء بن ابی ضحاک» و بعضی از یاران خصوصی خود را به حضور حضرت امام رضا(ع) به سوی مدینه منوره اعزام نمود، تا آن بزرگوار را به جانب خراسان حرکت دهند.

همین که فرستادگان مأمون به حضور آن حضرت مشرف شدند و مقصود خود را به عرض رسانیدند، امام(ع) از اقدام به این مسافرت خودداری فرمود، ولی چون ایشان خارج از حد اعتدال اصرار نمودند، آن بزرگوار به علت تقیه مجبور شد که این مسافرت را قبول نماید.

ورود حضرت(ع) به خراسان

زمانی که حضرت رضا(ع) وارد مرو شد، مأمون آن بزرگوار را فوق العاده احترام کرد. آن گاه دوستان و یاران خود را جمع کردو گفت:« ای مردم! من راجع به آل عباس( یعنی بنی عباس) و آل علی(ع) دقت و بررسی کردم و هیچ کدام را از حضرت علی بن موسی الرضا(ع) افضل و سزاوارتر برای مقام خلافت ندیدم».

آنگاه متوجه حضرت رضا (ع) شد و گفت:«من در نظر دارم که خود را از مقام سلطنت خلع کنم و آن را به تو واگذار نمایم». امام(ع) در جواب فرمود:«اگر مقام خلافت را خدا برای تو قرار داده باشد، جایز نیست که خود را از این مقام معزول کنی و ان را به دیگری واگذار نمایی و چنانچه مقام سلطنت از تو نباشد، حق نداری آن را به دیگری تفویض کنی»؟

مأمون در جواب گفت:«شما حتما باید این مقام را قبول کنی». امام(ع) فرمود:«من این موضوع را از روی رضا و رغبت قبول نخواهم کرد».این گفتگو تا مدت دو ماه در میان ایشان ادامه داشت. هر چه مأمون درباره ی این امر اصرار کرد، حضرت رضا(ع) چون منظور او را می دانست، قبول نفرمود.

موقعی که مأمون از حضرت مأیوس شد و فهمید که آن حضرت مقام سلطنت را نخواهد پذیرفت، به ان بزرگوار گفت:«اکنون که خلافت را قبول نمی فرمایی، پس ولیعهد من باش که بعد از من مقام خلافت از آن تو باشد».

حضرت رضا (ع) فرمود:«پدران بزرگوار من از رسول خدا(ص) به من خبر داده اند که من پیش از تو از دنیا خواهم رفت و به زهر ستم، شهید خواهم شد، ملائکه آسمان وزمین بر من خواهند گریست و در جنب هارون الرشید دفن خواهم شد».مأمون از شنیدن این سخن گریان شد و گفت:«تا من زنده باشم چه کسی می تواند تو را شهید کند یا این که نسبت به توسوء قصدی نماید».

حضرت فرمود:«اگر بخواهم، می توانم بگویم چه کسی مرا شهید خواهد کرد». مأمون گفت:منظور تو از این گفتگو ها این است که ولیعد من نشوی که مردم بگویند ترک دنیا کرده ای؟امام فرمود:«به خدا قسم از ان روزی که خدا مرا خلق فرموده تاکنون دورغ نگفته ام و برای دنیا، ترک دنیا نکرده ام ، من منظور تو را می دانم.

مأمون گفت:منظور من چیست؟حضرت فرمود«غرض تو از این عمل ان است که مردم بگویند علی بن موسی(ع) ترک دنیا نکرده ، بلکه دنیا او را ترک کرده است، اکنون که دنیا به او روآور شد، برای نیل به مقام خلافت ، ولایت عهد را پذیرفت».

مأمون در غضب شد و گفت:«تو همیشه از این سخنان ناگوار در برابر من می گویی. تو خود را در سکوت من در امان می دانی، به خدا قسم اگر ولایت عهدی مرا قبول نکنی گردنت را میزنم».

حضرت رضا(ع) فرمود:«خدا نفرموده من خود را دچار هلاکت نمایم.اکنون که مرا مجبور می کنی ، قبول می کنم ولی به شرط این که کسی را بر سر کاری نصب نکنم،احدی را از شغل خود معزول ننمایم ، رسمی را بر هم نزنم و امری را احداث نکنم( یعنی بدعتی نگذارم). فقط ناظر دستگاه خلافت باشم» مأمون به این شروط راضی شد.

حضرت رضا(ع) دست به سوی اسمان بلند کرد و گفت:«خدایا ...تو میدانی که من این امر را به ناچاری قبول کردم ،پس مرا نظیر دو پیغمبر خود ، یوسف و دانیال که ولایت عهد پادشاه زمان خود را به طور اجبار قبول کردند،مواخذه منمای.پروردگارا...عهد و ولایتی جز عهد و ولایت از طرف تو نخواهد بود .بارالها به من توفیق عطا کن تا دین تو را بر پای دارم و سنت پیامبر تو را احیا کنم، زیرا که تو بهترین مولا و یاور من هستی».آنگاه آن حضرت با حال گریان و غم و اندوه ولیعهدی مأمون را پذیرفت.

بیعت

حضرت رضا(ع) به حسب تقاضای مأمون برای اخذ بیعت در یک مجلس نشستند. مأمون از آن بزرگوار تقاضا کرد که با مردم بیرون رود و نماز عید قربان را به جای آورد. حضرت رضا(ع) فرمود: مرا از انجام این عمل معاف دار.ولی مأمون قبول نکرد و دستور داد تا سرلشگران و لشگریان سوار شوند و در رکاب آن حضرت باشند ، لذا سرلشگران و سایر مردم به حضور آن حضرت آمدند.

حضرت در حالی خارج شد که دو پیراهن و یک عبای سبز پوشیده بود، عمامه ای به سر نهاده بود که دو طرف آن از جلو و عقب آن بزرگوار آویزان بود، سرمه به چشمان مبارک خود کشیده، بوی خوش استعمال کرد، چوب دستی به دستی به دست گرفت، همان طور که پیغمبر خدا (ص) در ایام عیدهای مذهبی این اعمال را انجام می داد. وقتی امام (ع) از منزل خارج شد، بر در خانه توقف کرد و خدای را تکبیر، تقدیس، تهلیل و تسبیح نمود.

همین که حضرت رضا(ع) حرکت کرد، صدای مردم به گریه بلند شد. سرلشگران و لشگریان پیاده شدند و در جلو و عقب آن حضرت به راه افتادند. چهل قدم به چهل قدم آن بزرگوار تکبیر و تهلیل می گفت. مردم نیز با امام(ع) هم صدا شده، تکبیر می گفتند. نزدیک بود که در شهر، فتنه و شورش ایجاد شود.

موقعی که این خبر به مأمون رسید شخصی را به حضور امام رضا(ع) فرستاد و پیام داد:«ای مولای من! برگرد تو نسبت به شأن خود از من داناتری، برگرد و نماز عید را به جای نیاور». لذا حضرت برگشت و نماز عید را به جای نیاورد.

هدف مأمون از ولایت عهدی حضرت رضا(ع)

این سئوال مطرح است که چرا و به چه جهت، مأمون از میان همه ی خویشاوندان خود یعنی عباسیان و علویان، علی بن موسی الرضا(ع) را برای ولایت عهدی برگزید؟ و چه عامل و انگیزه ای باعث این اقدام گردیده است؟ این سئوال را با استفاده از شواهد و قراین تاریخی و احادیث و اخبار می شود به چهار وجه پاسخ داد:

وجه اول: وفای به عهد

زمانی که مأمون از حکومت برادرش امین سرپیچی کرد و برای کسب خلافت به جنگ او برخاست، چون دید لشگر و طرفدارانش ضعیف و اندک و عموم مردم خصوصا بیشتر بنی عباس، از برادرش حمایت می کنند، با خدا عهد بست اگر فال فتح و پیروزی به نامش درآید و امین را سرکوب نماید،یکی از بزرگان اولاد علویان را به ولایت عهدی انتخاب کند، بدین جهت وقتی که بر امین غالب شد و« طاهر بن حسین» فرمانده ی کل ارتش خراسان، سر امین را برایش فرستاد و بر خلاف، استقرار نام یافت، به عهد خویش وفا کرد و به شرحی که گذشت ولایت عهدی را به حضرت رضا(ع) بزرگ و افضل خاندان ابی طالب سپرد.

وجه دوم: تألیف قلوب ایرانیان

چون ایرانیان بلکه همه ی ملل غیر عرب در عصر بنی امیه و بنی عباس از عدالت و حق مساوات محروم بودند و زمامداران اموی و عباسی در مزایای ملی و دولت، سپاهی و قانونی بین عرب و عجم فرق می گذاشتند و غیر عرب خصوصا ایرانیان از بسیاری کارها برکنار و قلوبشان از این رفتار جریحه دار بود و ناگزیر این ستم ها و بی عدالتی ها را تحمل می کردند، وقتی که مأمون به کمک ایرانیان لشگری به سرکردگی طاهر، به جنگ برادرش فرستاد و او را مغلوب ساخت و تصادفا خود از جانب مادر، ایرانی بود، از روی مصلحت اندیشی به اقدامات مهم و دامنه داری که عقده گشای روان و شفا بخش جراحات درونی ایرانیان گردد دست زد.

از جمله خراسان را مرکز خلافت گردانید و ده سال در آن جا حکومت نمود و مقام سرکردگی لشکر و وزارت را به افضل بن سهل ایرانی داد و او را به ذوالریاستین ملقب ساخت و ولایت عهدی را به حضرت رضا(ع) که بزرگترین شخصیت علویان و مورد علاقه ی ایرانیان بود تقدیم کرد.

وجه سوم: جلب علویان

مأمون این کار را برای خدا و از روی ایمان و اعتقاد به خاندان رسالت انجام نداده، بلکه این عمل او فقط جنبه ی سیاسی داشته است، زیرا او وقتی که دید بنی عباس از جریان قتل محمد امین ناراحتند و قلبا با حکومت او مخالف و دشمن اند و علویان نیز از گوشه و کنار قیام کرده، مردم در بیعت آنان در می آیند، به این نقشه ی سیاسی پناه برد؛ یعنی برای آن که علویان را به خود جلب نموده و پشتیبان خویش گرداند یا حداقل غائله خروج شخصیت های علوی را بخواباند، بزرگ این خاندان، علی بن موسی الرضا(ع) را ولیعهد خود گردانید.

وجه چهارم: ترور شخصیت

از مطالعه ی اخبار و احادیث شیعه چنین استفاده می شود که مأمون از این اقدام و سایر اعمال عوام فریبانه اش درباره ی حضرت رضا(ع) همچون ظاهر سازی های پدرش با موسی بن جعفر(ع)، هدفی جز کوبیدن شخصیت آن حضرت نداشته و تمام کارهای او از روی نقشه و دسیسه بوده است.

این نظریه آخرین و بهترین گفتار درباره ی تفسیر هدف مدمون از اقدام به ولایت عهدی امام رضا(ع) است.

مأمون می خواست به هر قیمتی که تمام شود، ولایت عهدی را به ان حضرت تحمیل نماید تا بلکه شیعیان و پیروان او را اغفال نموده، از ایمان و اعتقادشان بکاهد و با این عمل بگوید:«شما که مدعی هستید، علی بن موسی (ع) به دنیا اعتنایی ندارد و از همه پارساتر است، اکنون ببینید با شوق و رغبت ، به جانب دنیا رفته و سخت آن را چسبیده است».

غافل از این که حضرت رضا(ع) در هر حال و هر موقعیتی که باشد، زاهد است و مانند دیگرافراد در مقابل انقلاب روزگار و نشیب و فراز زندگی، تعادل خویش را از دست نمی دهد و اگر روزی زمامدار کشور و رهبر ملتی گردد، با رفتار عادلانه و فعالیت های پیگیر و خالصانه ی خود بر تن، روان، جسم و جان مردم حکومت خواهد کرد.

مصالح قبول ولایت عهدی

حضرت رضا(ع) نیز مانند امام حسن(ع) و جدش علی(ع) ، دید قبول ولایت عهدی و زنده بودن، بر کشته شدن ترجیح دارد و اگر این منصب را، آن هم به شرط عدم مسئولیت بپذیرد و باقی بماند، وجودش برای اسلام، آثار و نتایج فراوانی خواهد داشت، زیرا: در عصری که فرهنگ و تمدن اسلامی به اوج ترقی رسیده و آزادی دانش و عقیده، سیل دانشمندان مسیحی ، یهودی و طبیعی را از ممالک دیگر به سوی سرزمین بزرگ اسلام سرازیر کرده و نشر علوم فلسفه، حکمت و طبیعی ، افکار مسلمین را پراکنده و مشوش ساخته بود، ضرورت اقتضا می کرد که آن حضرت چون خورشید فروزان ، برای هدایت امت اسلام نور دهد و به اختلافات مذهبی و اعتقادی و شبهات داخلی و خارجی پاسخ گوید.

این مصالح موجب شد که آن حضرت قبول این منصب را بر شهادت مقدم داشت و انصافا در دوره ی ولایت عهدی خودف چه بسا از مردم متحیر و گمراه را رهنمون گردید و یک دنیا علوم و حقایق از خود آشکار نمود و به یادگار گذاشت. با دانشمندان مذاهب مختلف اسلامی و علمای یهودی،نصاری، زرتشتی و صابی، بحث و احتجاج کرد و به اعتراضات همه جواب داد و حقانیت و برتری اسلام را ثابت و مبرهن نمود و آوازه ی دانش و کمالاتش جهان گیر شد.

ورود به نیشابور

در ان سفری که حضرت رضا(ع) به جانب خراسان حرکت کرد و به درجه ی رفیع شهادت رسید، سوار بر استر، وارد نیشابور گردید. دو نفر از پیشوایان که ایشان را«ابو زرعه»و«محمد بن اسلم»می گفتند و از حافظین و نگاهدارندگان احادیث حضرت نبوی(ع) به شمار می رفتند، به حضور آن حضرت مشرف شدند و عرض کردند:«تو را به حق پدران پاکیزه و گذشتگان گرامی خودت قسم، که صورت مبارک خود را به ما بنمایی و حدیثی از پدران خود از جد بزرگوارت برای ما نقل کنی که ما به وسیله ی آن به یاد تو باشیم».

در همین موقع بود که ان بزگوار، استر خود را نگاه داشت و سایبان رابرداشت و چشم های عموم طبقات مردم را که در انتظار آن حضرت بودند، به جمال مبارک خود روشن نمود. عده ای از مردم فریاد می کشیدند، گروهی می گریستند و بعضی جامه بر تن می دریدند، برخی خود را به خاک می افکندند.

مردم به همان حال بودند تا روز به نیمه رسید. صداها ساکت شد، نمایندگان مردم و قاضیان فریاد می کشییدند ومی گفتند:«ای مردم! گوش دهید و یاد بگیرید،عترت پیغمبر(ص) را اذیت نکنید، ساکت باشید ، زیرا که با این گریه و صیحه ی شما شنیدن حدیث دشوار است».

مردم نیشابور ساکت شدند که حضرت رضا(ع) حدیث بفرماید.

حضرت رضا ع) حدیث ذیل را از پدران خود از حضرت محمد بن عبدالله(ص) از جبرئیل از خدای سبحان نقل فرمود:

«کلمه ی:«لا اله الا الله»حصار و قلعه محکم من است، کسی که این کلمه را بگوید، در حصار من داخل شده و کسی که در حصار من داخل شود، از عذاب من در امان خواهد بود».

شهادت حضرت

هنگامی که فرستاده های مآمون برای حرکت دادن حضرت رضا(ع) به خراسان به مدینه آمدند، حضرت رضا (ع)برای ورود به مسجد النبی کنار قبر رسول خدا رفت و مکرر با قبر پیغمبر (ص)وداع می کرد وبیرون می امد و نزد قبر بازمی گشت و هر بار صدایش به گریه بلند بود.

امام رضا هنگام خروج از مدینه، خانواده و بستگان خود را دور خود جمع کرد و به انها فرمود:«هم اکنون برای من گریه کنید ،تا من صدای گریه ی شما را بشنوم».

امام رضا (ع) به هرثمة بن اعين مي‌گويد:«موقع مرگ من فرا رسيده است. اين طاغي (مأمون) تصميم گرفته مرا مسموم كند.

عده‌اي از پژوهشگران معتقدند كه شورش عباسيان در بغداد و تصميم مأمون براي حضور در اين شهر، سبب شد تا اطرافيان اين خليفه به وي هشدار دهند كه در نبود وي و حضور وليعهد ـ كه منظور امام رضا (ع) بود ـ كار حكومت به مشكل برخواهد خورد و به همين دليل، مأمون، امام رضا (ع) را به شهادت رساند.

حضرت رضا (ع) انگور دوست مي‌داشت. پس قدري انگور براي حضرت تهيه كردند. در حبه‌هاي آن به مدت چند روز سوزن‌هاي زهرآلود زدند. سپس آن سوزن‌ها را كشيده و نزد آن بزرگوار آوردند ... آن حضرت از آن انگورهاي زهرآلود بخورد و سبب شهادت ايشان شد.

مآمون یک شبانه روز مرگ ان حضرت را پنهان کرد وسپس به نزد«محمد جعفر»(عموی ان حضرت) و گروهی از خاندان ابوطالب که در خراسان بودند فرستاد. چون حاظر شدند، خبر وفات ان حضرت را به انها داد و بر حسب ظاهر گریه کرد و وبی تابی نشان می داد و جنازه ی ان حضرت را سالم به انها نشان داد.

آن امام همام، در سال 203 قمري در شهر طوس به خاك سپرده شد و بارگاه عظيمش امروز ميزبان صدها هزار عزادار است.