داستان نوح پیامبر

داستان نوح پیامبر

قوم نوح سالهای درازی را به بت پرستی روزگار می گذرانیدند. حاجات خود را از بتها می خواستند و در پای آنها قربانی می نمودند. در غم و شادی از آنها یاری می طلبیدند و سلامتی و بیماری و شفا و سایر بلایا و مواهب را از وجود ایشان می دانستند.

این آئین جهالت از نسلی به نسل دیگر رسیده بود و تحولی در آن پدید نیامده بود.

در این زمان نوح که مردی وارسته و با ایمان و دارای بیانی قوی و کلامی رسا و گفتاری روان بود از میان این قوم از جانب پروردگار عالم به پیامبری برگزیده شد و هادی و راهنمای ایشان گردید.

نوح با بیان شیوا و دلایل مستحکم مردم را به ترک بت پرستی فرا خواند و افزود که چگونه آنها بتهای ساخته خودشان را بر خود افضل می دانند و از آنها طلب آمرزش دارند در حالیکه هر لحظه اراده نمایند می توانند آنها را نابود سازند و دیگری را بجایش بوجود بیاورند.

ای افراد قوم من شما خوب آگاهید که این بتها هیچ نفع یا ضرری بحال شما ندارند و تغییری در مسیر زندگی ما نمی توانند بوجود بیاورند.

در این صورت و با توجه به این دلایل، چه چیز باعث شده است که شما دل به آنها داده و خود را از رحمت خدای تعالی بی بهره سازید.

خدایی که خالق زمین و آسمانهاست و هستی من و شما و تمام نعمتهایی را که ما از آنها بهره می جوئیم در ید قدرت اوست و هر لحظه اراده نماید می تواند ما را نابود سازد.

ای قوم من، من در هدایت شما به راه راست هیچ اجر و مزدی از شما نمیخواهم و در فکر مقام و منصب نیستم، شما این موضوع را بخوبی می دانید و هیچ نسبتی نمیتوانید به من بدهید جز اینکه من خیر و صلاح شما را میخواهم.

سخنان گرم و مفید و با استدلال نوح در عذه ای مؤثر افتاد و ایشان پیرو او گردیدند و بت پرستی را رها کرده و به عبادت خداوند یگانه پرداختند.

امّا عده ای کور دل که از جهالت بت پرستان سود می بردند و همه اموال و زندگیشان از این راه گرد آمده بود از این پیش آمد مضطرب گردیدند و سعی در جلوگیری از اشاعۀ دین حق نمودند و با پیروزی خود نوح رفتند و به او گفتند: ای نوح تو فردی از قبیله ما هستی و سخنانت برای ما قابلقبول نیست چون هیچگونه تفاوتی بین ما نیست، چرا که اگر خدای تو می خواست پیامبری برای ما بفرستد، از فرشگان  می فرستاد، و ما نیز کلام او  را می پذیرفتیمو به خواسته هایش گردن می نهادیم، امّا از تو نمیتوانیم چیزی را بپذیریم. این ادعایی را که تو داری ما تا کنون از کسی نشنیده ایم و به گفته تو نیز دین پدرانمان  را ترک نخواهیم کرد. نوح در پاسخ به انها اظهار داشت: شما در گمراهی و ظلالت زیاده روی کرده اید و من به شما هدار میدهم که از عذاب الهی بترسید. آنچه را که ما پرستش می کنید، سنگها و چوبهای بی ارزشی هستند که با دست خود ترایده اید و هیچ نفع و ضرری از آنها به شما نمی رسد و به لاح شماست که دست از این سرکشی بردارید و به پرستش خدای یگانه و بی شریک روی آورید.

بت پرستان یک صدا گفتند نه تو دروغگویی بیش نیستی اگر چنین نیست چرا ما را به عذاب گرفتار نمیکنی؟

نوح با شکیبایی لبخندی زد و به آنها گفت: من کیستم که شما را گرفتار عذاب سازم، من همانطوریکه تا کنون بارها به شما گفته ام از جانب پروزدگار مأمورم که شما را از عذاب وی بیمناک و به رحمت او امیدوار سازم. امّا شما غرق در گناه و شرک و معصیت هستید و باید منتظر بلای عظیمی که بزودی بر شما نازل خواهد شد باشید.

به این ترتیب نوح که از قومش قطع امید نموده بود دیگر کاری بکار آنها نداشت، تا اینکه پیامی از بارگاه باری تعالی به وی رسید که ای نوح، بربالای بلند ترین نقطه خارج از شهر کشتی بزرگی بساز. نوح به کمک یازان و پیزوانش با جمع آوری وسایل مورد لزوم به ساختن کشتی همت گمارد.

بت پرستان که از این کار او سخت مبهوت بودند او را به سخره می گرفتند و به او و یارانش می خندیدند. و او را دیوانه می پنداشتند، میگفتند ای نوح ما شنیده ایم که کشتی را معمولا در کنار دریا می سازند نه بر قلۀ کوه، آیا دیوانه شده ایی؟ یا میخواهی با آن پرواز کنی؟

امّا نوح و پیروانش بدون توجه به افعال و گفتار مشرکین ، به کار خود ادامه دادند تا اینکه کار ساختن کشتی، به اتمام رسید.

در این زمان به نوح فرمان داده شد که خود و تمام پیروانش داخل کشتی شوند و از هر حیوانی یک جفت با خود همراه بیاورند، تا بقای نسلشان باشد.

نوح از همۀ افراد خانواده اش نیز خواست تا داخل کشتی شوند، لکن پسرش کنعان، که هنوز پدر را در نیافته و پیرو بت پرستان بود از دخول در کشتی خودداری نمود.

اسرار نوح هم بجایی نرسید که گفته اند:

پسر نوح با بدان بنشست                          خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب کهف روزی چند                    پی نیکان گفت و مردم شد

عاقبت لحظه موعود فرا رسید. آسمان پوشیده از ابرهای سیاه شد و ریزش باران با شدت هر چه تمامتر ادامه یافت. شدت بارش باران چنان بود که گویید از آسمان و زمین آب می جوشید.

بارش باران ساعتها نه بلکه روزها ادامه، یافت و بتدریج همه جا را فرا گرفت و آب بالاتر و بالاتر آمد. بت پرستان خانه هایشان  را رها نموده و بر بالای تپه ها پناه گرفتند اما آنجا نیز ایمن نبودند. و مرگ بدنبالشان در حرکت بود.

کنعان که گمان می کرد با گریختن بر بالای تپه ها از مرگ می تواند بگریزد باز هم به گفتار پدر توجهی نکرد تا اینکه امواج کوه پیکر او را در میان خود گرفتند.

نوح که تلاش وی را درمیان امواج خروشان می دید، محبت پدریش بجوش آمد و از پروردگار خواست تا او را نجات بخشد، امّا ندا آمد، که ای نوح او از خانوادۀ  تو نیست، بلکه او از دشمنان توست و سزای دشمن پلید چیزی جز نابودی نخواهد بود.

بدان آگاه باش که دوزخ نیز در انتظارش می باشد. درست بیندیش و احساسات خود را کنترل کن، در غیر این صورت تو نیز از ستمکاران خواهی بود.

نوح دریافت که کاری ناشایست و تقاضایی بی مورد انجام داده است و از این روی بخود آمد و از پیشگاه باری تعالی طلب استغفار نمود و با عجز و لابه تقاضا کرد توبه اش را بپذیرد. خداوند نیز توبه او را پذیرفت و نوح را مورد عفو قرار داد.

در این هنگام موج کوه پیکری،کنعان نادان را در میان گرفت و او را با خود به میان آبها برد و برای همیشه از نظر نوح ناپدید گردانید.

آب چندان بالا آمد که کشتی را در میان گرفت و آن را به حرکت در آورد و به سوی مقصدی که ارداۀ خالق در آن بود رهسپار ساخت.

باران ادامه یافت تا اینکه مأموریتش یعنی نابودی بت پرستان به پایان رسید و لاشه آنها بین و گل و لای مدفون گردید، و کم وکمتر شد و از باریدن باز ایستاد.

زمین بعد از چندین روز آبها را در دل خود جای داد و کشتی در محل  مناسبی متوقف گردید. نوح و یاران از کشتی پیاده شدند و به زراعت و دامداری مشغول گردیدند.

بنا به روایتی نوح علیه السلام قریب به نهصد و پنجاه سال زندگی کرد و رسالتش را در بین پیروانش تداوم داد و دین حق را گسترش بخشید.