داستان موسی«ع» و هارون

داستان موسی«ع» و هارون

داستان موسی «ع» و هارون

خواندیم که یعقوب با خانواده اش به دنبال دعوت یوسف از سرزمین کنعان به مصر مهاجرت نمودند، و قوم او که بنی اسرائیل نامیده می شد طی سالیان متمادی به جمعیتی کثیر مبدل گردید.

یعقوب در سن 147 سالگی وفات یافت. یوسف در سن 110 سالگی به رحمت ایزدی پیوست. بعد از یوسف سلطنت مصر به دست فراعنه افتاد.

بنی اسرائیل روز به روز بر جمعیتش افزوده می شد و این وضع سالها ادامه یافت تا اینکه یکی از فراعنه مصر به حکومت رسید و از کثرت جمعیت آنها به وحشت افتاد و با خود اندیشید نکند آنها بر علیه سلطنت او قیام نمایند و او را از اریکه قدرت به زیر افکنند. از این رو تصمیم گرفت به نحوی آن قوم را در کنترل خود داشته باشد. برای این منظور محدودیتهایی را برای آنها فراهم آورد . در کارهای دیوانی بر آنها سخت گرفت. مالیاتهای آنها را افزایش داد. و عاقبت از هیچگونه آزار و اذیتی نسبت به آنها خودداری ننمود. زندگی قوم بنی اسرائیل روز به روز مشکلتر گردید و دشمنی و عداوت فرعون با آنها روز به روز افزایش یافت.

در همین زمان دانشمند و پیشگویی به فرعون هشدار داد که بزودی طفلی از قوم بنی اسرائیل به دنیا خواهد آمد که حکومت تو را متعرض خواهد شد و تو را از اریکه سلطنت به زیر خواهد افکند.

فرعون که از این پیشگویی سخت مضطرب گردیده بود دستور داد مأمورینش اطفال تازه تولد یافته  قوم بنی اسرائیل را به چنگ آورده و پسرانش را به قتل برسانند.

فرعون که نادانی و حماقت دیدگانش را تیره ساخته بود گمان می نمود که میتواند در مقابل مشیت الهی مقاومت نماید و از آن جلوگیری کند. اما نمی دانست که نه او و نه هیچ بنده دیگر قادر نخواهد بود مانع از ارادء خداوند گردد.

همین جهالت و نادانی مسبب ریخته شدن خون بسیاری از نوزادان گردید.

با این حال هنگامیکه درد بر مادر موسی عارض گردید کسی در آن حوالی نبود. آن زن پاک نهاد موسی را هنگامی در خانه به دنیا آورد که بازرسی مأمورین فرعون همچنان ادامه داشت.آنها به محض اینکه از تولد پسری آگاه می شدند او را نابود می ساختند.

پر واضح بود که در چنان شرایطی نگهداری موسی در خانه کاری بس مشکل و خطرناک بود. در حالیکه مادر سخت نگران حال فرزند بود ناگهان ندایی به گوشش رسید: که ای مادر نگران مباش، سبدی تهیه کن و آن را قیر اندود نما کودک را در درون آن جای ده و سبد را در نیل رها کن ما او را از هر گونه آسیبی محفوظ خواهیم داشت. مادر غمگین و ناراحت هماندم سبدی آماده ساخت و آن را قیر اندود نمود و سپس طفل شیر خوارش را درون آن نهاد و در نیل رها ساخت و او را به امید خدایش سپرد.

سبد با سرنشین خردسالش بر روی آب نیل به حرکت در آمد و باد او را به سوی مقصد نامعلومی هدایت کرد.

در این حال خواهر موسی که سخت نگران حال او بود دورا دور او را دنبال کرد تا به کاخ فرعون رسید.

چو خالق را نظر بودش به کشتی                              مبین در راه او هرگز درشتی

مأمورین فرعون صید را از آب خارج ساختند و نوزاد پسری را درون آن یافتند و موضوع را به اطلاع وی رسانیدند.

همسر وی نیز در جریان موضوع قرار گرفت. فرعون فرمان قتل نوزاد را صادر نمود، امّا همسرش به او گفت: چه لزومی دارد که او را بکشی یگذار او را به فرزندی قبول کنیم شاید در آینده برایمان مفید باشد.

فرعون پیشنهاد همسرش را پذیرفت. نوزاد را به دایه سپردند تا او را شیر دهد امّا کودک سینۀ هیچ زنی را نمی پذیرفت و دایم بی تابی می کرد.

خواهر موسی «ع» که از دور ناظر جریان بود خود را به همسر فرعون رسانید و به وی گفت: شنیده ام که شما به دایه ای نیاز دارید که کودکی را شیر دهد؟

من زنی را می شناسم که برای این کار مناسب است. اگر اجازه دهید او را معرفی خواهم کرد. همسر فرعون پیشنهاد وی را پذیرفت و از وی خواست که او را راهنمایی نماید.

ساعتی بعد مادر موسی«ع»  در کاخ فرعون به شیر دادن طفل مشغول بود.

بدینگونه موسی«ع»  در دامان مادر دوران طفولیت را سپری ساخته و خدمتکاران کاخ فرعون کمر به خدمت او بستند تا اینکه به سن بلوغ رسید.

موسی«ع»  که مورد احسان خدای متعال قرار گرفته بود در صدد انجام فرامین الهی برآمد. به یاری محتاجان و دردمندان برخاست و ضعفا را یاری و حمایت کرد و با زورگویان و گمراهان به دشمنی پرداخت.

قوم بنی اسرائیل که از خویشان و بستگان او بودند، در چنگال ظلم و ستم فرعون و خدمتکارانش قرار داشتند و ایشان برای آنها محدودیتهایی بوجود آورده بودند. خلاصه بعد از رحلت حضرت یوسف روزگار بتدریج برایشان تیره و تیره تر گردیده بود و مدام انتظار پیامبری را داشتند تا به حمایت ایشان برخیزد و آنها را از ظلم و ستم فرعونیان نجات بخشد. روزی موسی «ع» عازم کاخ فرعون بود که دو نفر را در حال نزاع با هم دید.

یکی از آن دو مرد از قوم بنی اسرائیل بود و به علت ضعفی که داشت مغلوب دیگری می شد. وی با دیدن موسی «ع» از وی یاری طلبید.

موسی «ع» که جوانی نیرومند و برومند شده بود به یاری وی شتافت و با ضربتی جانانه ظالم را به خاک هلاکت افکند.

مرد مظلوم با دیدن این صحنه از معرکه گریخت و موسی ن«ع» یز بدون اینکه کسی وی را مشاهده نماید از آنجا دور شد.

چند روز بعد باز موسی«ع»  در حین عبور از مکانی همان مرد را دید که با یکی دیگر از فرعونیان در حال نزاع است. وی این بار نیز با دیدن موسی از او استمداد طلبید.

موسی «ع» با دیدن این صحنه بسوی او رفت و به او گفت: گویا تو مرد ناراحتی هستی و دوست داری دائما با دیگران منازعه نمایی؛ آن مرد که از سخنان موسی«ع»  نسبت به خود بدگمان شده بود فریاد زد: ای موسی«ع»  آیا قصد داری او را هم چون دیگری به قتل برسانی؟

مردمی که در اطراف آنها جمع شده بودند با شنیدن این سخنان قاتل آن مرد را شناختند و در صدد دستگیری موسی«ع»  برآمدند. مخصوصا بستگان آن مرد که او را مورد تعقیب قرار دادند.

اما ین بار خداوند او را یاری فرمود. خزانه دار فرعون که مردی یکتا پرست بود. در خفا خود را به موسی«ع»  رسانید و به او گفت که کسان بسیاری در تعقیب توهستند. بهتر این است که قبل از آنکه آنها بر تو دست یابند تو این سرزمین را ترک نمایی و خود را از شر فرعون و نوکرانش برهانی.

موسی «ع» چاره ای جز انجام پیشنهاد او ندید. لذا عازم سفر شد و توشه ای برای راه فراهم ساخت. و سپس شهر را ترک گفت و چندین شبانه روز به مسافرتش ادامه داد تا به کنار چاه مدین رسید. در کنار چاه دو دختر جوان را مشاهده کرد که با گوسفندانشان در انتظار به سر می بردند و از رفتن حیوانات  به سوی آبشخور ممانعت بعمل می آوردند در حالیکه سایر مردم مشغول سیراب نمودن احشام خود بودند.

موسی«ع»  پیش رفت وبه دختران گفت شما چرا گوسفندان خود را سیراب نمی کنید؟ آنها پاسخ دادند که ما منتظریم مردان از این کار فارغ شوند و بعدا ما آنها را سیراب خواهیم نمود. ما پدر پیر و عاجزی داریم که نمی تواند این کار را انجام دهد.

موسی«ع»  نام پدرشان را پرسید: آنها پاسخ دا دند ما دختران شعیب پیامبر هستیم. موسی«ع»  درنگ را جایز ندانست و بسوی چاه رفت و گوسفندان را سیراب کرد سپس دست و رویی صفا داد و زیر درختی به استراحت پرداخت.

موسی«ع»  سخت گرسنه بود که یکی از آن دو دختر به سوی او آمد و گفت ای مرد پدرمان از تو تقاضا نموده است که دعوت ما را قبول نموده و به منزل ما بیایی تا از تو قدردانی نماید. موسی«ع»  به دختر گفت من دعوت پدر شما را می پذیرم اما تو می بایست به دنبال من بیایی  چرا که ما از خانواده ای  هستیم که هیچگاه به زنان نامحرم نگاه نمیکنیم و من هم نمی خواهم که مبادا چشمانم مستوجب گناه شود. ساعتی بعد موسی «ع» در حضور شعیب پیامبر بود. برایش غذا آوردند و سپس از سر گذشتش جویا شدند. یکی از دختران پدر را مخاطب قرار داد و گفت: ای پدر جان، شایسته است که این مرد را به معاونت خود برگزینی تا تو را در کارها یاری دهد. چرا که او از پاکان و نیکان است.

شعیب از وی سئوال فرمود: اینکه او را از نیکان دانستی به لحاظ کمکی که دربارۀ شما روا داشته و در آب دادن گوسفندان به یاری شما اقدام نموده صحیح می باشد اما از کجا دانستی که او از پاکان می باشد.

دختر پاسخ داد به این دلیل که هنگام آمدن به منزل ما او حاضر نشد در پشت سر من حرکت نماید و اظهار داشت که از قفا او را راهنمایی کنم و گفت ما از خانواده ایی هستیم که هیچگاه به زنان نامحرم نمی نگریم. به همین جهت من او را از پاکان می دانم.

شعیب گفتار دخترش را تأیید فرمود.

شعیب در ادامۀ گفتگو با موسی «ع» به او پیشنهاد ازدواج با یکی از دخترانش را داد مشروط بر اینکه وی هشت سال برای او کار کند. موسی«ع»  پذیرفت و با دختر او ازدواج کرد و حدود ده سال در خدمت شعیب پیامبر بود و به رمه داری و چوپانی اشتغال داشت.

خداوند به او مال فراوان عطا بخشید و روز به روز گوسفندانش افزوده گردید، تا اینکه ده سال به پایان رسید وموسی«ع»  از خدمت شعیب آزاد شد و از وی رخصت گرفت تا به اتفاق همسر و رمه هایش به مصر بازگردد تا به دیدار خانواده اش نایل گردد. شعیب به او اجازه داد و آنها راهی مصر شدند.

آنها به علت همراه داشتن احشام به کندی راه می پیمودند تا اینکه در شبی تاریک و ظلمانی در صحرا راه را گم کردن. باد شدید و سردی نیز می وزید، آنها بی هدف به هر سو راه  می سپاردند که ناگهان نوری از دور نظر موسی«ع»  را به خود جلب ساخت.

او همسرش را مخاطب قرار داد و گفت: تو اینجا در کنار گوسفندان باش تا من بسوی نور بروم شاید بتوانم برای خود کمکی بیاورم یا شاید اخگری بیابم که با شعله اش بتوانیم خود را از سرما نجات دهیم. موسی«ع»  بدان سوی رفت و هنگامیکه به مبدا نور که شعله هایی از آتش بود رسید با صحنه ای بس عجیب رو برو شد چرا که شعله های آتش در میان برگهای سبز درختی قرار داشت بدانگونه که نه درخت می سوخت و نه آتش خاموش  میگردید.

موسی «ع» شگفت زده چشم به درخت دوخته بود که ناگهان ندایی به گوشش رسید که می گفت ای موسی «ع» هراسی به دل راه مده این منم خدای یکتا و بی شریک.

کفشهایت را از پای برون کن چرا که در وادی مقدس قرار داری.

موسی«ع»  بلافاصله پاها را برهنه کرد. بار دیگر ندا برخاست. ای موسی«ع»  آن چیست که در دست داری؟ موسی «ع» گفت عصای من است که در هنگام خستگی بدان تکیه می کنم و علاوه بر آن با آن گوسفندان را هدایت می نمایم.

 پاسخ آمد که آن را بر زمین بیفکن.

موسی«ع»  اطاعت کرد و عصا را بر زمین افکند که ناگهان عصایش بدل به اژدهای هولناکی شد. موسی«ع»  از بیم جان خود را به عقب پرتاب کرد امّا همان ندا گفت: ای موسی«ع»  ابدا بیمی به خود راه مده دستت را دراز کن و دم آن را بگیر.

موسی«ع»  خواست که با آستین خرفه اش اژدها را بگیر امّا همان ندا بار دیگر گفت. ای موسی«ع»  مترس و با دست برهنه او را بگیر. و خوفی بدل راه مده.

این بار موسی«ع»  دستش را دراز کرد و دم اژدها را گرفت و بسوی خود کشید. اژدها دوباره بصورت عصایش درآمد.

سپس به او امر شد که ای موسی«ع»  اکنون دستت را در گریبانت فرو کن و بیرون آر. موسی «ع» بدان عمل فرمود و هنگامی که دستش را بیرون آورد آن را بی نهایت درخشان و نورانی دید. بار دیگر به دستور ندا آن را در گریبانش فرو برد و بیرون آورد، دستش دوباره بصورت اول در آمده بود.

باز هم ندا آمد که ای موسی«ع»  ما این دو آیت بزرگ را به تو از جانب خود نمایاندیم تا تو نیز بوسیله آن بسوی فرعون بروی و آنها را به پرستش ما فراخوانی.

موسی«ع»  گفت بار خدایا تو نیک می دانی که من فردی از فرعونیان را به قتل رسانیده ام و اگر آنها بر من دست یابند بی گمان مرا خواهند کشت از این روی بر من منت بگذار و اجازه بده تا برادرم هارون را که در تکلّم از من فصیحتر است مرا یاری ومعاونت نماید تا به اتفاق بهتر بتوانیم در ادای تکلیف فرمان تو کوشا باشیم.

تقاضای موسی«ع»  مورد اجابت قرار گرفت و خداوند هارون را که مردی پاکدل و نیکو سیرت بود به معاونت او برگزید و بار دیگر آنها را بسوی مأموریتشان و پیروزی در آن مطمئن ساخت. خداوند بار دیگر به ایشان فرمود:

اطمینان داشته باشید که پیروزی در هر حال با شماست.

موسی«ع»  کفشهایش را به پا نموده و با خاطر مطمئن وادی مقدس را ترک گفت و به نزد همسرش بازگشت و به اتفاق خانواده به سوی مصر حرکت نمودند.

پس از ورود به مصر نخست به دیدار مادر و خواهرش شتافت و پس از دیدار با برادر پیام خداوند را به او فرمود.

هارون خوشحال از اینکه مورد عنایت حق قرار گرفته است آمادگی خود را اعلام داشت. مادر موسی«ع»  از شنیدن مأموریت فرزندانش بیمناک شد و خواست که ایشان را از انجام آن منصرف سازد چرا که او بنا بر عاطفه مادریش از جان آنها درهراس بود.

باری موسی«ع»  و برادرش هارون بسوی کاخ فرعون رهسپار شدند.

در کاخ موسی«ع»  رو در روی فرعون قرار گرفت و گفت ای فرعون من از جانب خداوند یکتا مأمورم که به تو فرمان دهم که دست از گمراهی و جهالت برداشته و به سوی خداوند یگانه روی آوری و قوم بنی اسرائیل را از ظلم و جور برهانی و من و قومم را یاری نمایی تا خاک مصر را ترک کنیم. فرعون از سخنان موسی«ع»  سخت برآشفت و گفت: این خداوند تو کیست؟ که از او بدینگونه سخن می گویی؟

موسی«ع»  فرمود: خدای من همانست که زمین و آسمانها و آنچه را که در آن است آفرید و هماهنگی در بین آنها برقرار ساخت و انسانها را به راه راست هدایت فرمود.

فرعون خشمگین شد و فریاد کشید ای نمک به حرام. آیا فراموش کرده ای که در خانه من رشد و نمو نمودی و بزرگ شده ای. اکنون این سخنان کدامست که بر زبان می رانی؟ و این چگونه ادعائیست که میکنی. هرگاه دست از این گفتار بر نداری تو را به زندان می افکنم. موسی «ع» گفت من بر صدق گفتارم دلایلی محکم دارم

فرعون گفت اگر راست می گویی برهانت را آشکار ساز.

موسی «ع» همان دم عصای خود را به زمین افکند و بناگاه عصا بصورت اژدهایی در آمد. فرعون با وحشت چند قدم به عقب برداشت و شگفت زده در برابر موسی«ع»  خاموش ماند. او که خطر را بخوبی احساس کرده بود به موسی«ع»  گفت آیا دلیل دیگری هم داری؟

موسی «ع» دستش را در گریبان خود فرو برد و وقتی آن را بیرون آورد دستش نورانی و روشن شده بود.

فرعون که ضعفش در مقابل معجزات موسی«ع»  بخوبی نمایان شده بود خواست که با ترفندهایی بر آنها پوشش گذارد. به همین علت آنها را  دو ساحرخواند و دستور داد که از کاخ بیرونشان نمایند.

سپس وزیر خود را طلبید و دستور داد بنایی با برج و باروی بسیار بلند بنا کند تا وی از آنجا به آسمانها رفته و با خدای موسی«ع»  و هارون نبرد نماید.

این موضوع را در میان مردم شایع ساخت و مردم انچنان در جهالت محض غوطه ور بودند که باورشان شد که فرعون می تواند با خدای موسی نبرد کند.

البته مفسرین این احتمال را که خود فرعون هم ساده لوحانه این ادعا را باور نموده رد نکرده اند اما بعید به نظر می رسد که فرعون تا این اندازه نادان بوده باشد.

فرعون در اجتماعی خطاب به مردم گفت موسی«ع»  و هارون دو ساحرند که میخواهند شما را از سرزمینتان بیرون نمایند و خودشان بر آن حکومت کنند. شما نباید فریب آنها را بخورید. سپس برای مقابله با آنها از اطرافیانشان چاره جویی نمود.

و از آنها خواست تا راهی بیابند که موسی«ع»  و هارون را بی اعتبار سازند.

آنها گفتند که بهتر است تمام ساحرین و جادو گران را در اینجا گرد آوریم تا به کمک سحر و جادویشان بر ایشان غلبه نمائیم.

فرعون این نظر را پسندید و روزی برای این امر مهم در نظر گرفت. عاقبت روز موعود فرا رسید.

موسی «ع» وهارون نیز دعوت شدند. فرعون رو به ساحرانش کرد و گفت شروع نمائید آنها نیز مارهای خود را به نمایش گذاردند که ناگهان موسی«ع»  عصایش را به زمین افکند که ناگهان مبدل به اژده هایی سهمگین گردید و مارهای کلیۀ ساحران را بلعید.

آنها وحشت زده عقب نشینی نمودند.

ساحران که از معجزه موسی«ع»به هراس افتاده بودند وعجزوحقارت خود را نسبت به وی مشاهده نمودند همگی به موسی «ع» ایمان آوردند. فرعون که از این حرکت آنها سخت ناراحت شده بود به ایشان گفت:

چگونه بدون اجازه من به موسی«ع»  گرویدید؟

ساحران گفتند دیگر اجازۀ تو برای ما کوچکترین اهمیتی ندارد. زیرا ما نمی خواهیم که در پیشگاه خداوند زیانکاران باشیم.

فرعون آنها را به قتل تهدید نمود. با این همه ساحران پاسخ دادند اکنون که هدایت شده ایم، مرگ و زندگی برایمان بی تفاوت است.

فرعون که در مقابل این شکست شکیبایی را از دست داده بود مصمم گردید تا موسی«ع» را به قتل برساند. لکن یکی از اطرافیانش گفت: شایسته نیست که فردی را به خاطرعقیده اش به قتل برسانی.بخصوص با دلایل محکمی که او دارد.

اگرچنانچه دروغ بگوید نتیجه اش را خودش خواهد دید ولی اگر راست گفته باشد ما همگی دچارعذاب خواهیم شد. در آن صورت فریادرس ما چه کسی خواهد بود. فرعونیان او را به باد ملامت گرفتند و او را به قتل تهدید کردند.

امّا او فریاد زد ای مردم آیا از سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود و سایرین که دچار عذاب الهی شدند عبرت نمی گیرید؟

مردم با اینکه سخنانش را شنیدند اما جهالت و نادانی مانع از قبول حقایق توسط آنها گردید بطوریکه نه تنها به آن حقایق توجهی نکردند بلکه در صدد برآمدند که آن مرد را به قتل برسانند.امّا خداوند بیاریش شتافت و سعادت جاویدان را نصیب وی ساخت.

 فرعون با خشم و نفرت فراوان از قوم موسی «ع» بنی اسرائیل را بیش از پیش در فشار و مضیقه قرار داد اما این مسائل ذره ایی سستی در اراده موسی وهارون پدید نیاورد. آنها همچنان به تبلیغ رسالت خود می پرداختند تا اینکه روزی خداوند به موسی «ع» ندا داد: که ای موسی«ع»  به فرعون یادآور شو که اگر از راه ستمگری باز نگردد به زودی بلایی مهیب بر او قومش نازل خواهم ساخت.

امّا با وجود رسانیدن ندای حق تعالی به فرعون توسط موسی «ع» باز هم او بدان توجهی ننمود. تا اینکه مهلت مقرر بپایان رسید.

اما خداوند باز هم مهلتی دیگر به فرعون و قومش داد و با نزول بلاهای گوناگون از قبیل قحطی و خشکسالی،محصول نامرغوب،خشک شدن آب چشمه ساران و قناتها، هجوم ملخها و سایر آفات مدام به فرعونیان هشدار داد که بسوی او روی آورند.

شگفت آنکه مردم درهنگام بروز اینگونه حوادث به موسی«ع» متوسل می شدند و از او می خواستند تا از خدای خود بخواهد تا بلا را از ایشان دور گرداند.

هر بار قول می دادند که پس از رفع بلا به او بگروند، لکن قولهای آنها ریاکارانه بود و مسلما یر خدای یگانه پوشیده نبود.

تا اینکه صبر خداوند پایان یافت و به موسی«ع» فرمان رسید که قوم بنی اسرائیل را از مصر خارج نماید. موسی «ع»نیز قومش را آماده حرکت ساخت و شبی بدور از چشم فرعونیان جملگی از مصر خارج شدند و به سوی سرزمین مقدس فلسطین به راه افتادند.

اما جاسوسان فرعون او را از عزیمت قوم بنی اسرائیل با خبر ساختند. فرعون نیز بلافاصله در حالیکه خود پیشاپیش سربازانش بر روی ارابه ای قرار داشت به تعقیب ایشان پرداخت. موسی«ع»  و قوم بنی اسرائیل به ساحل دریا که رسیدند سپاه فرعون را از دور مشاهده نمودند. گروهی از قوم بنی اسرائیل که ایمان چندان محکمی نداشتند و بسیار ترسیده بودند، موسی «ع» را مخاطب قرار دادند و گفتند: ای موسی«ع» پس چه شد وعده های خداوند، می بینی که لشکر فرعون هر لحظه به ما نزدیکتر می شوند و چیزی نمانده که به ما برسند و ما را نابود سازند.

موسی«ع» آنها را دلداری داد و به صبر و شکیبایی دعوت نمود. در آن هنگام که قوای فرعونیان با آنها فاصله چندانی نداشتند، به موسی«ع» ندا رسید که عصایت را به آب بزن. موسی «ع» عصایش را به آب زد که ناگهان به ارادۀ خداوند آب دریا شکافته شد و راهرویی برای عبور آنها از میان دریا پدیدار گردید.

قوم بنی اسرائیل از میان شکاف ایجاد شده در دریا عبور نمودند و به آن سوی آب رسیدند. در این موقع بود که فرعونیان نیز به ساحل دریا رسیدند و بی درنگ در پی قوم بنی اسرائیل به دریا زدند و از راهرو ایجاد شده در دریا به دنبال آنها تاختند.

فرعون با شتاب حد فاصل دو سوی ساحل را طی نمود تا اینکه خود و تمام سربازانش به داخل تنگه وارد شدند و قوم بنی اسرائیل نیز در آنسوی ساحل نظاره گر آنها بود. موسی «ع» نیز ضمن شکرگذاری نابودی فرعون را از درگاه پروردگار تمنا کرد.

ناگهان شکاف حاصل شده در دریا از میان رفت و آب آن بقدرت خداوند بهم آمد. فرعون و فرعونیان جملگی در میان امواج خروشان دریا بدام افتادند و هلاک گشتند. لختی بعد آب دریا اجساد غرق شده فرعون و یارانش را به ساحل افکند تا قوم بنی اسرائیل آنها را بنگرند و مخصوص آنهایی که اندکی ضعف و سستی در وجودشان است به قدرت پروردگار ایمان کامل بیاورند.

همانگونه که خداوند فرعون را نابود و ذلیل ساخت در مقابل همسرش آسیه را که زنی با خدا و نیکو سیرت بود عزیز و بزرگوار ساخت و او را به سعادت اخروی نایل آورد.

موسی«ع» که قبلا به قومش وعده ی آوردن کتابی را داده بود به ایشان یادآوری شد که کتاب فوق را از درگاه پروردگار بیاورد.

موسی«ع» از پروردگار تقاضای کتاب کرد. از جانب خداوند ندا آمد که ای موسی«ع»رهبری قوم را به برادرت هارون بسپار و خود به مدت سی روز به نزد ما بیا. موسی «ع»رهبری قوم را به هارون سپرد و پس از سفارشات لازم روانه کوه تور گردید. و سی شبانه روز انجا بود که باز هم از درگاه حق ندا آمد که ده روز دیگر اینجا باش چرا که مصلحت تو در آن است.

از این روی موسی «ع» ده روز دیگر نیز در کوه تور باقی ماند و پس از پایان چهل شبانه روز همراه با فرامینی که از درگاه حق تعالی به همراه داشت از کوه پایین آمد و بسوی قومش رهسپار شد.

در غیاب موسی«ع» مردی جواهر فروش به نام سامری که از غیبت موسی«ع»وعلاقه ی قومش به بت پرستی سوء استفاده نموده بود با حیله و نیرنگ گوساله ای از طلا و جواهرات ساخته و آنها را به پرستش وی دعوت نمود و به ایشان گفت موسی «ع» سی روزه به کوه تور رفت و حتما آنجا دچار مصیبتی شده است که دیگر باز نگردیده و حتما نیز باز نمی گردد. موسی «ع» که از جریان سامری توسط پروردگار آگاهی داشت از سست عنصری قومش سخت ناراحت و غمگین بود، مخصوصا از سامری که مردم را فریفته و گمراه ساخته بود.

موسی «ع» عاقبت با الواح مقدس به میان قومش بازگشت و ایشان را در حالتی مشاهه نمود که گرد گوساله ی موصوف حلقه زده و با شادی و هلهله در اطراف او مشغول بودند.

موسی«ع» به سراغ سامری رفت و او را مورد بازخواست قرار داد.

سامری در نهایت وقاحت و قباحت بی شرمانه ترین دروغها را به وی گفت و خود را دچار لعنت ابدی ساخت.

موسی«ع» بار دیگر قومش را مخاطب قرار داد و گفت: ای کسانیکه پرستش خداوند یگانه را فراموش کرده و به پرستیدن یک گوساله طلایی روی آورده اید شما مردمی بس سست عهد و پیمان شکن هستید. و از قدرت تفکر و اندیشه بی بهره می باشید. خوب ست که به چشم دیدید که چگونه خداوند شما را از جور و ستم فرعون نجات بخشید، و آیتهای خود را به طرق مختلف به شما نمایاند.

اما شما مردم بد عهد و زیانکار اینچنین الطاف خداوند را شکر گذار شدید؟ که از او روی برتافتید و گوساله ای زرین را به خداوند تبارک و تعالی ترجیح دادید. اکنون سزاوار آن هستید که عذاب الهی بر شما نازل گردد و زمین از لوث وجود شما گمراهان پاک گردد. مردان قوم از سخنان موسی«ع» دچار وحشت شدند و با ابراز توبه از او طلب استغفار نمودند و به درگاه خداوند روی آوردند و از او بخشش خواستند.

موسی«ع» به قومش تذکر داد که شما با پرستش گوساله سامری تنها به خود ستم روا داشتید. وی از درگاه خداوند یکتا برای انها طلب بخشش نمود و دعای موسی«ع»  اجابت شد و خداوند آنها را عفو کرد.

سامری از میان قوم رانده شد  موسی«ع»  گوساله سامری را در آتش افکند و بقایای آن را نیز به آب دریا ریخت، طوری که هیچ اثری از آن باقی نماند. موسی «ع» و هارون که حالا دیگر الواح مقدس را به همراه داشتند می بایست احکام آن را اجرا نمایند. این الواح مقدس بعدا تورات نامیده شد.

قارون و گنج های او

قارون مردی از اقوام و خویشان موسی «ع» بود که در آغاز از افراد صالح و با تقوا و مطیع فرامین و احکام خداوند بود. جز نیکی و درستکاری از وی کار دیده نمی شد. امّا هنگامیکه سرگردانی قوم بنی اسرائیل در صحرا طولانی شد، قارون از قوم جدا گردید و به کار طلاسازی و کیمیا گری پرداخت و بر اثر تلاش و کوشش پس از چندی ثروت فراوانی جمع آوری کرد و گنجینه های بسیاری گرد آورد.

به گونه ای که گفته شد کلید های گنج های او را چند مرد تنومند حمل می نمودند.

هر اندازه بر ثروت او افزوده می گشت از تقوا و پرهیزکاریش کاسته می شد و به همان میزان بر تکبر و غرور افزوده می گشت.به سایرین بی اعتنایی میکرد و افراد فقیر و بی چیز را مسخره می کرد. و به استهزاء می گرفت. ثروت قارون او را کمکم به پرتگاه نیستی نزدیک کرد. مردم کوته نظر و ظاهر بین بر او غبطه می خوردند و به ثروتش با حسرت نگاه می کردند، و با خود می گفتند ای کاش ما هم چون او دارای چنین ثروتی بودیم و از مواهب طبیعت بهره ی کامل را می بردیم.

لکن افراد خردمند و دور اندیش و خداشناس آنها را منع می نمودند و نگرانی خود را از عاقبت کار قارون ابراز می داشتند  و گاه و نیز قارون را نصیحت می نمودند. اما قارون بی توجه  به این نصایح همچنان به اخلاق زشت و مکروه خود ادامه می داد. تا اینکه جمعی از بزرگان قوم به نزد قارون رفتند و به او گفتند: ای قارون خدا را فراموش مکن و بدان که پروردگار دنیا دوستان و مال دوستان را دوست نمی دارد.

ما تو را پند میدهیم. بدان و آگاه باش که این ثروت را خداوند برای تو فراهم آورده و به فکر سرای باقی هم باش که ذره ای از این ثروت به دردت نخواهد خورد و در تباهی خود اینگونه تعجیل مکن.

قارون پاسخ داد من این ثروت را در اثر کار و تلاش و کوشش بدست آورده ام و هیچکس آن را بلا عوض به من نداده است.

او نمیدانست که خداوند چه بسیار دنیا پرستانی را مثل او از صفحه ی روزگار محو ساخته است. عاقبت موسی«ع» به خیمه او رفت و از او پرسید چرا در مراسم دعا و ندبه حاضر نشده است؟ قارون او را مسخره کرد. موسی«ع» از خیمه او بیرون رفت و مقابل آن روی زمین نشست. و شکایت او را به درگاه پروردگارش برد و او را نفرین کرد.

نفرین موسی«ع»  کار ساز افتاد و قارون و تمام گنجینه هایش بیکباره در دل خاک فرو رفتند. مردمی که حسرت او را می خوردمند شاد شدند از اینکه چون او نبوده و نیستند، و به این ترتیب بار دیگر نافرمانی و کوردلی و تکبر مردی چون قارون را نابود ساخت.

گفتیم که قوم بنی اسرائیل عازم فلسطین بودند، زیرا خداوند وعده ای سرزمین موعود را به ایشان داده بود.

آنها رفتند تا به سرزمین فلسطین رسیدند امّا قبل از دخول به آن جاسوسانی به آنجا فرستادند تا از چند و چون آن آگاه شوند.

امّا اخبار جاسوسان چندان خوشایند نبود. آنها گفتند در فلسطین حکومت مقتدری برپاست و سربازان فراوانی تحت فرمان دارد.

قوم بنی اسرائیل که سالها در مصر تحت ظلم  بودند، به فرمانبرداری عادت کرده و تاب و توان  جنگیدن را از دست داده بودند.

و در پاسخ به موسی«ع» که آنها را به نبرد با دشمن فرا خواند گفتند: یا موسی «ع» تو با قدرت خدایت  آنجا را فتح کن تا بعدا ما بیائیم.

سخنان موسی«ع» در آنها موثر واقع نشد تا جائیکه موسی «ع» ناامید گشت و بدرگاه پروردگار پناه آورد و گفت: خداوندا من و برادرم هارون اختیار خود را داریم و از عهده ی این مردم نادان بر نمی آئیم، به همین جهت آنها را به خود می سپارم تا تکلیف آنها را معین نمایی. ندا رسید که ای موسی«ع»  ما سرزمین فلسطین را به آنها حرام نمودیم و آنها باید چهل سال در بیابانها یرگردان شوند تا بخود آیند و آگاه شوند.

و به این ترتیب دوران سرگردانی قوم بنی اسرائیل آغاز گردید. در طی همین مدت بود که به فرمان خداوند موسی «ع» و هارون به کوه تور رفتند و هارون در آنجا چشم از جهان فرو بست.موسی «ع» جسد برادر را در همانجا دفن کرد و خود به میان قومش برگشت و جریان فوت برادر را به ایشان گفت.

آنها موسی«ع»  را به قتل برادرش متهم ساختند و بدون هیچ دلیل گفتند، هارون در کمال سلامت با تو همراه بود و ما آثار مرگ را در او ندیدیم. مطمئنا تو او را به قتل رسانده ای. موسی «ع» بار دیگر به درگاه خداوند پناه آورد و از وی خواست تا بیگناهی او را ثابت نماید. به امر خداوند پیکر هارون در حالیکه بر روی تختی خفته بود در میان زمین و هوا نمایان شد. و این دلیل بر بیگناهی موسی «ع» بود.

مردم سخنان موسی«ع»  را پذیرفتند و از او عذر خواهی نمودند و دلجویی کردند.

زندگی قوم بنی اسرائیل همچنان در سرگردانی ادامه یافت. تا اینکه چندی بعد موسی«ع» به امر خداوند عازم کوهور شد و هنگامیکه به آنجا رسید از فراز کوه نگاهی به سرزمین فلسطین کرد و بیت المقدس را از نظر گذرانید. سپس روح از کالبدش پروزا کرد و او را در همانجا به خاک سپردند.

پس از رحلت موسی«ع»یوشع بن نون که از نوادگان یوسف پیامبر بود رهبری قوم را عهده دار شد و قوم بنی اسرائیل به رهبری او قدم به سرزمین موعود نهادند. اما از آنجا که این قوم به خودسری و سرکشی عادت کرده بودند این بار نیز از فرمان خداوند سرپیچی کردند و بار دیگر دچار خشم الهی گشتند و در جهان به سرگردانی ابدی محکوم شدند.