زندگانی حضرت امام سجاد(ع)

زندگانی حضرت امام سجاد(ع)

زندگانی حضرت امام سجاد(ع)


ولادت

امام سجاد(ع) در سال سی و هشت قمری دیده به جهان گشود و در سال نود و چهار یا نود و پنجم هجری به شهادت رسید و در قبرستان بقیع در کنار عمویش امام حسن (ع) به خاک سپرده شد.

سرگذشت مادر

در زمان عمر که ایران فتح شد، دختران « یزدجرد بن شهریار» را که از آخرین سلاطین عجم بود، چون به اتفاق سایر اسرای عجم وارد مدینه نمودند، آن دو بانوی معظمه را که یکی « شهربانو» ،دیگری«شاه زنان» نام داشت، در معرض فروش درآوردند. عمر دست دراز کرد تا نقاب از چهرۀ شهربانو بردارد و مردم صورتش را مشاهده نمایند، تا او را خریداری کنند. آن مخدره فرمود:« سیاه باد روی هرمز، که تو دست به سوی دختر او دراز کنی ».عمر در غضب شد و گفت:« این دختر مرا دشنام می دهد». و قصد کرد او را اذیت کند. علی (ع) از او جلوگیری کرد و فرمود:« او تو را دشنام نمی دهد، بلکه پدر خویش را نکوهش می کند که نامۀ محمد(ص) را پاره کرد، که در اثر این بی حرمتی ، باید روزگار دخترانش به اینجا منتهی گردد، که آنان را در معرض فروش درآورند».

سپس حضرت به عمر فرمود:« چون تو سخنان او را به فارسی ندانستی که چه میگوید، حق عقوبت و اذیت وی را نداری».

علی (ع) فرمود: « پیغمبر اسلام فرمود: دختران سلاطین نباید مثل اسرا در بازار فروخته شوند».

عمر گفت:« پس باید با آنان چه کرد». فرمود:« آنها را در گوشه ای نگاه دارند، تا مردم در جلوی آنان عبور کنند، هر کس را خود خواستند به همسری خویش انتخاب کنند». چون به دستور حضرت مردم از جلوی آن دو بانو عبور کردند، شهربانو جلو آمد و دست بر دوش حسن(ع) گذاشت. علی (ع) به امام فرمودند:« او تو را به همسری خویش انتخاب نمود، وی را حفظ کن و با او نیکو رفتار نما، زیرا زود است که از او بهترین اهل زمین بعد از تو به دنیا آید و ذریۀ ما از او در زمین منتشر گردد».

لذا امام حسین(ع) شهربانو را به خانه آورد و چون نور ایمان در قلب او تابید و اسلام اختیار نمود، وجود مقدس امام علی (ع) او را برای امام حسین(ع) عقد بست و در سنۀ سی و شش هجری، وجود مبارک امام زین العابدین(ع) به دنیا آمد و جهان را به نور مبارکش منور و روشن نمود. شهربانو در همان ایام نفاس پس از تولد امام سجاد ، از دنیا رفت و در مدینه منوره مدفون گشت.

حضرت سیداالشهدا(ع) یکی از کنیزهای خود را امر نمود تا این که فرزند دلبند خویش زین العابدین را شیر دهد و سرپرستی نماید .

اما دختر دوم به نام « شاه زنان» به اتفاق شهربانو در منزل علی (ع) آمد و پس از ایامی ، او را نیز به « محمد بن ابی بکر» تزویج نمود و محمد ابابکر که بزرگ شده و پرورش یافته منزل حضرت علی (ع) بود ، دارای فضایل و مناقبی گردید که امیرالمومنین(ع) دربارۀ او می فرمودند:« محمد از نسل ابابکر، لیکن در سعادت ، جزء پسران من محسوب می شود»؛ و دارای مقامی گردید که علی (ع) او را برای حکومت مصر انتخاب نمود و آخر الامر به دست « عمروعاص» ، فرستادۀ معاویه، تشنه و گرسنه سر از بدنش جدا نمودند و بدن شریف او را به آتش سوزانیدند.

از « محمد ابی بکر» و « شاه زنان» خواهر شهربانو، پسری به دنیا آمدکه او را « قاسم» نام نهاده و مقام قاسم از حیث علم و دانش از پدرش محمد ابی بکر هم فزونی پیدا کرد. چون قاسم ازدواج نمود خداوند به او دختری داد به نام « ام فروه» و آن دختر با امام محمد باقر(ع) ازدواج نمود و از آن بانو امام صادق(ع) به دنیا آمد.

حکومت سیاه عبدالملک

دوران امامت حضرت سجاد (ع) مصادف با یکی از سیاه ترین ادوار حکومت در تاریخ اسلام بود. گر چه پیش از آن حضرت نیز حکومت اسلامی دست خوش انحراف گشته، به یک حکومت  استبدادی و خودکامه تبدیل شده بود، اما زمان امام چهارم، این تفاوت را با ادوار سابق داشت که سردمداران حکومت در این زمان، به صورت آشکار اصول اسلامی را زیر پا می گذاشتند و هیچ کس هم جرأت کوچک ترین اعتراض را نداشت.

بیشترین دوران امامت حضرت سجاد (ع) مصادف بود با دوران خلافت « عبدالملک بن مروان» که مدت بیست و یک سال طول کشید . مورخان از عبدالملک به عنوان فردی زیرک ، با احتیاط و دور اندیش، ادیب، باهوش، و دانشمند یاد کرده اند.

عبدالملک در مدت حکومت خود ، آن چنان با ظلم وفساد و بیدادگری خو گرفت که نور ایمان در دل او به کلی خاموش گشت.

چرا امام سجاد(ع) قیام نکرد؟ با رعب و اختناق شدیدی که در جامعه حکم فرما بود و کنترل و تسلط شدیدی که حکومت جبار اموی بر قرار ساخته بود، هر گونه جنبش و حرکت  مسلحانه، پیشاپیش محکوم به شکست بود و کوچکترین حرکت از دید جاسوسان حکومت اموی پنهان نمی ماند.

امام سجاد (ع) با درک این شرایط تلخ و ناگوار بود که دردعای خود به پیشگاه خدا عرض می کند:« چه بسا دشمنی که شمشیر عداوتش را بر ضد من آخته، دم تیغش را برای ضربه زدن بر من تیز کرده و سر نیزه اش را به قصد جان من تیز ساخته است. زهرهای جانکاهش را برای کام من، در جام فرو ریخته و مرا آماج تیرهای خویش قرار داده و چشم مراقبتش، برای کنترل من نهفته است و مصمم است که به من گزند برساند و تلخابۀ مرارت خود را به من بنوشاند.....

دوراهی دشوار

با توجه به انچه گذشت، می یابیم که امام چهارم(ع) پس از حادثۀ کربلا، بر سر یک دوراهی دشوار قرار گرفته بود: یا می بایست با ایجاد هیجان و احساسات- که کسی چون او، به سهولت قادر بود در میان جمع معتقدان خود به وجود اورد- به یک حرکت تند و عمل متهورانه دست زند، پرچم مخالفتی بر افرازد و حادثه ای شور انگیز بیافریند؛ ولی بر اثر آماده نبودن شرایط لازم برای پایداری و اقدام عمیق، چون شعله ای فرو بخوابد و میدان را برای تاخت و تازهای بنی امیه درمیدان فکر و سیاست خالی کند.

یا می بایست احساسات سطحی را به وسیلۀ تدبیری پخته و سنجیده مهار کند. نخست مقدمۀ لازم کار بزرگ خود را فراهم اورد، اندیشۀ راهنما و نیز عناصر صالح برای شروع به کار اصلی ( کار تجدید حیات اسلام) و بازآفرینی جامعۀ اسلامی و نظام اسلامی را تأمین کند، عجالتا جان خود و تعداد بسیار معدود یاران قابل اتکای خود را حراست نماید و میدان را در برابر حریف رها نکند. تا زنده است  و تا از چشم جستجوگر و هراسان دستگاه بنی امیه پنهان است، در این جبهه( جبهۀ سازندگی افراد صالح و تعلیم اندیشۀ راهنما) ، به مبارزه ای بی امان ولی پنهان مشغول باشد و انگاه ادامۀ این راه را که بی گمان به سر منزل مقصود بسی نزدیک تر بود، به امام پس از خود بسپارد.

شک نیست که راه نخست، راه فداکاران است، ولی یک رهبر مسلکی که شعاع تأثیر عمل او نه تنها دایرۀ محدود زمان خود، بلکه سراسر عمر تاریخ را در بر می گیرد، کافی نیست که فداکار باشد، بلکه علاوه بر آن، باید ژرف نگر، دوراندیش، پر حوصله و سخت با تدبیر نیز باشد و این همه، شرایطی است که راه دوم را برای امام چهارم حتمی و قطعی ساخت.

ابعاد مبارزاتی امام (ع)

باری امام چهارم(ع) با انتخاب راه دوم، یک سلسله برنامه های ارشادی ، فرهنگی، تربیتی و مبارزات غیر مستقیم را آغاز کرد و بدون آن که حساسیت حکومت را برانگیزد، فعالیت هایی انجام داد که مهمترین آن ها را می توان در چند بخش خلاصه کرد.

1-زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی شهدا2- پند و ارشاد3- تبیین معارف در کلاس دعا

 

بیماری و مصلحت الهی

متأسفانه بسیاری از مردم ناآگاه، از امام چهارم به عنوان امام بیمار یاد می کنند و با ذکر این لقب، در ذهن آنان شخصی رنجور و ناتوان، با چهره ای زرد و پژمرده و روحی افسرده – نعوذبالله- تداعی می شود، در حالی که واقعیت غیر از این است، زیرا امام چهارم ، تنها در کربلا مدت کوتاهی بیمار بوده است و پس از آن بهبود یافته و در حدود 35 سال همچون سایر امامان از سلامت جسمی برخوردار بوده است.

بی شک بیماری موقت آن حضرت در آن حادثه، عنایت خداوندی بوده است تا بدین وسیله، از وظیفۀ جهاد معذور گردد؛ و وجود مقدسش از خطر کشتار مزدوران یزید محفوظ بماند و از این رهگذر، رشتۀ امامت تداوم یابد. اگر حضرت (ع) بیمار نبود، می بایست در جهاد با یزیدیان شرکت کند و در این صورت، همچون سایر فرزندان و یاران پدرش به شهادت می رسید و نور هدایت خاموش می شد.

« شیخ مفید» از « حمید بن مسلم»، یکی از سپاهیان، یزید نقل می کند )روز عاشورا) به چادر علی بن الحسین(ع) رسیدیم. او سخت بیمار و بربستر خوابیده بود. شمر با گروهی از پیادگان آمد. به او گفتند:« آیا این بیمار را نمی کشی؟» ؟ من گفتم:« سبحان الله، آیا کودکان را هم می کشند؟ این کودکی است که بیماری، او را از پا درخواهد آورد»، و چندان از این سخنان گفتم، تا آنان را از کشتن او بازداشتم . در این هنگام « عمر بن سعد» آمد. زنان به روی او فریاد زدند و  گریستند، او به افراد خود گفت:« هیچ کس از شما به خیمه های این زنان داخل نشود و معترض این جوان نشوید».

چنانکه ملاحظه شد، بیماری امام چهارم، مصلحت الهی بود که موجب حفظ حیات آن حضرت گردید و هرگز به معنای ضعف روحی و عجز و ناتوانی او، در برابر دشمن نبود. امام نه تنها در آن شرایط سخت و دشوار اسیری، ملجأ و پناهگاه اسیران و آرام بخش دل های انان بود، بلکه با دشمن با شجاعت و شهامت برخورد می کرد و سخنرانی ها و مناظرات پرشور آن حضرت در کوفه و شام، گواه این معناست. چنان که پس از انتقال اسیران کوفه، به دنبال گفتگوی تندی که در مجلس « عبیدالله بن زیاد»، بین او و امام صورت گرفت، عبیدالله خشمگین شد و دستور قتل حضرت را صادر کرد، اما امام فرمود:« مرا با کشته شدن تهدید می کنی؟ آیا نمی دانی که کشته شدن برای ما یک امر عادی بوده و شهادت برای ما کرامت و فضیلت است».

شهادت آن حضرت

امام سجاد(ع) در دوران زندگی، رنج ها و ناراحتی های بسیار دید. در ماجرای کربلا ، سخت ترین شکنجه ها و ستم ها به او وارد آمد و بعد که به مدینه بازگشت، در طول 30 سال عمر خود، همواره از مصائب کربلا یاد می کرد و می گریست و در حالی که اشک می ریخت، می فرمود:« حسین(ع) فرزند رسول خدا(ص) را گرسنه و تشنه کشتند».

مسموم شدن امام سجاد(ع)

مقام امام سجاد(ع) و توجه معنوی مردم حجاز به آن بزرگوار موجب شد که « هشام بن عبدالملک» در عصر حکومت « ولید بن عبدالملک»، نقشۀ قتل آن حضرت را بریزد. آن حضرت(ع) را توسط افراد مرموزی مسموم کرد. آن بزرگوار بستری گردید و معالجات ، سودی نبخشید و به شهادت رسید.

امام باقر (ع) فرمود: هنگامی که وفات پدرم فرا رسید، مرا به سینۀ خود چسبانید و فرمود: پسر جانم!« بپرهیز از ستم کردن بر کسی که یاوری برای انتقام تو ، جز خدا ندارد».