داستان ادریس پیامبر

داستان ادریس پیامبر

داستان ادریس پیامبر

همانطور که می دانیم ملاک ارزش و برتری انسانها از یکدیگر میزان تقوی، صداقت و ایمان و اخلاص آنهاست که آنها را از یکدیگر متمایز و مشخص می نماید.

در تاریخ حیات انسانها کمتر پادشاه و سلطانی به چشم می خورد که بر اساس عدالت حکومت کرده باشد. به همین علت است زمانیکه در کشور ادریس نبی پادشاه ظالم و بی عدالتی زندگی میکرد وی که از صالحان و پرهیزکاران زمان خودش بود از طرف خداوند به پیامبری برگزیده شد تا بر علیه ظلم و استبداد مردم را بشوراند و عدل و دادگستری را در سرزمینش گسترش دهد.

انبیاء الهی که متّکی به قدرت لایزال خداوند یکتا بودند، با استفاده از خصائص بارز و فطرت پاک و خوی نیکو که خداوند تبارک و تعالی به آنها ارزانی داشته به هدایت مردم می پرداختند.

ادریس نبی نیز یکی از نوادگان حضرت آدم «ع» بود و بعد از شیث به پیغمبری برگزیده شده بود.

ادریس مدام شکوه و شکایات مردم را از کارهای ظالمانه شاه می شنید و سعی در بازداشتن وی از ظلم و ستم داشت.

امّا متأسفانه نصایح  وی  مؤثر واقع نمی شد، چرا که شاه ستمگر همسری داشت در نهایت جهل و نادانی و غرور که پادشاهی شوهرش دیدگان او را نابینا کرده و او را سیاه دل و بی ایمان ساخته بود وعده ایی سیاهکار بدکردار در اطراف وی جمع شده بودند که با دست آنها جنایات بیشماری مرتکب شده بود. شوهر ستمکارش نیز مطیع آن زن دیو سیرت بود.

ادریس نبی از اعمال زشت و ظالمانه شاه و همسرش آگاه بود و مردم را به صبر و بردباری فرا می خواند تا شاید آن دو انسان بیرحم بخود آمده ستمکاری را ترک گویند.

امّا انتظار بیهوده بود .

تا اینکه یکی از روزها شاه ستمگر با همراهانش حین گردش  در اطراف شهر به باغ سرسبز و پر درختی رسید که سخت مورد توجه او قرار گرفت و ضمن تعریف و تمجید از آن نام صاحبش را پرسید؟ اطرافیانش پاسخ دادند، که این باغ مصفا به مردی مؤمن و خداجو و صالح تعلق دارد. شاه دستور داد تا صاحب باغ را احضار نمایند. و از او خواست تا باغش را به وی واگذار نماید. امّا صاحب باغ پاسخ منفی داد و گفت: پادشاه با عرض معذرت از انجام این عمل شرمنده ام چرا که این باغ تنها سرمایه زندگی خانواده ام می باشد و آن را نمی توانم به شما واگذار نمایم.

شاه اظهار داشت پس آن را به من بفروش. این بار نیز مالک زمین پاسخ منفی داد و افزود که تنها ممر درآمدم همین باغ می باشد و نمیتوانم آن را بفروشم.

امّا شاه خودسر که عادت کرده بود با استفاده از زور هر چیزی را که بخواهد به چنگ آورد، و انتظار فرمانبری از همۀ زیر دستانش را داشت، و نمیتوانست با پاسخ منفی مواجه شود پاسخ مالک زمین بر او گران آمد و با خشم و غضب راهی کاخش شد.

همسرش که او را ناراحت و عصبانی دید، علت را جویا شد. سلطان ماوقع را برای همسر نابکارش باز گفت، همسر وی ضمن دلجویی از وی اظهار داشت، این کار را به من واگذار کن، و مطمئن باش که ما آن باغ را تصاحب خواهیم کرد.

آن زن نابکار و بد سرشت که مدام عده ای افراد ناپاک و بی ایمان و بیرحم را در اطراف خود آماده داشت، عده ای ازآنها را علیه مالک زمین برانگیخت.

به این ترتیب که آنها بنا بر تعلیمات وی ظاهرا به پادشاه شکایت بردند که مالک باغ از دین شاه برگشته و به گمراهی روی آورده است و خواستار مجازات آن مرد شریف و با ایمان شدند.

شاه ظالم و کافر نیز این شکایت ساختگی را بهانه قرار داد و حکم قتل وی را صادر نمود. به این ترتیب مرد بیگناه را کشتند و باغش را مصادره نمودند.

این جنایت هولناک خشم خدای یکتا را برانگیخت و به ادریس نبی وحی فرمود، و مأموریتی داد تا به نزد شاه ستمگر بشتابد و به او بگوید: بندۀ صالح ما را کشتی و مایملک او را مصادره نمودی. از این غفلت و گمراهی دست بردار و توبه کن تا رحمت ما شامل حالت گردد. در غیر این صورت به مکافات اعمال ظالمانه و شرارت بارش به هلاکت خواهد رسید و همسر ستمگرش نیز طعمه سگان خواهد شد.

ادریس به فرمان پروردگارش به سراغ شاه نادان و ستمگر رفت و هر آنچه را که بر او وحی آمده بود باز گفت.

ادریس آن مرد و زن نادان و خودسر و متکبر را از ادامه اعمال ظالمانه برحذر داشت و سه روز به ایشان مهلت داد.

امّا شاه خشمگین پرخاش کنان به ادریس گفت: قبل از اینکه فرمان قتل تو را صادر کنم از نزدم دور شو؛ ادریس کاخ شاه را ترک گفت، زن سیاهدل پادشاه هم این بار به شوهرش گفت، او را به من واگذار کن، من قبل از اینکه خدای به او یاری رساند او را خواهم کشت.

سپس عده ای از افراد سیاهدل را که از نوکران خاصه اش بودند مأموریت داد تا ادریس نبی را به قتل برسانند.

آن افراد جاهل و بی ایمان در پی مأموریتشان روان گشتند. لکن به فرمان خداوند تبارک ادریس از شهر خارج شد و در غاری پنهان گردید.

ادریس در حین عزیمت به غار شاه را نفرین کرد و از درگاهش تقاضا کرد که رحمت و کرم و نعماتش را از آن سرزمین برگیرد. و شاه ستمگر را نابود و پیروانش را تنبیه نماید تا عبرتی برای کسانی که خود را از راه راست منحرف ساخته اند باشد.

بدانید که گناه کسانی که تسلیم ظلم می شوند کمتر از ظالم نیست و باید در برابر ظالم قیام نمایند. ادریس در غار پنهان شد و به عبادت مشغول گردید.

امّا نفرین او در شهر بین اهالی دهان به دهان بازگو می شد.

عاقبت پادشاه ظالم و همسر و پیروانش هلاک گردیدند ولی ظالم دیگری جای آنها را گرفت. به همین جهت خداوند رحمت و برکاتش را از آنها بازگرفت و خشکسالی و قحطی سراسر سرزمین آنها را فرا گرفت و در مدت بیست سال شهر آنها به ویرانه ای تبدیل گردید.

فقر و مذلت در بین مردم شایع شد و آنها را به سر حد نابودی کشاند. تا اینکه عده ای از سالخوردگان شهر بار دیگر نفرین ادریس نبی را متذکر شدند و مردم بازمانده را که از شدت فقر و گرسنگی حال و رمقی نداشتند گردآوری نمودند.

وبه آنها گفتند همه این بدبختی ها از نفرین ادریس آن مرد پاک نهاد و با ایمان است که ما او را بدست فراموشی سپرده ایم.

عده ای گفتند: اکنون که ما از ادریس بی خبر هستیم و نمیدانیم کجاست؟

افراد عاقل و بخود آمده گفتند اگر ادریس نیست خدای ادریس هست، بیایید از کرده های خود توبه نمائیم و با ابراز پشیمانی در درگاه خداوند به زاری و تضرع بپردازیم، باشد که وی بر ما رحمت آورد و از این فلاکت رهایی بخشد.

آنها به اتفاق چنین کردند و از خداوند طلب استغفار نمودند و خداوند به ادریس فرمان داد که به میان مردم مراجعت نموده و آنها را هدایت و رهبری نماید.

ادریس به شهر بازگشت و سالهای متمادی مردم را به یکتا پرستی و نیکی و نیکو کاری دعوت نمود.